تبليغاتX
وبلاگ بچه های متالورژی ورودی بهمن88سهند
وبلاگ بچه های متالورژی ورودی بهمن88سهند
متالوژر های سهندی و بقیه همگی خوش اومدید 
قالب وبلاگ
نمی دانم چه عمدی یا مرضی یا غرضی شده این روزها که عده ای به دنبال شکستن اسطوره هستند
آنهم نه اسطوره ای افسانه ای یا اسطوره ای بسیار کهن که از پیرایه شده باشد افسانه...نه...این اسطوره را شاید پدربزرگ ما هم به یاد دارد...واین عجیب نیست البته وقتی بخواهی یک سری اسطوره ی جدید و شاید پوشالی بسازی کم کم باید با قبلی ها وداع کنی...واین البته به نظر این بنده از جهت دولت تنها نیست که ملت هم بدش نمی آید گاهی فراموش کند
به هر ترتیب کم و بیش می بینم که گاه سخن از حقارت ملی شدن نفت یا اینکه چقدر برای ما مضر بوده یا اینکه اصلا نبود بهتر بود و از این دست می رود.و اصلا فراموش می شود این وسط بریدن دستی بیگانه ای که سالها بر خرخره ی این کشور بوده واصلا یادمان می رود و خودمان هم باور می کنیم و شروع می کنیم به نام گذاری دیگر روزها...حال این یک طرف ماجرا و طرف دیگر اینکه خودمان تکلیفمان با خودمان معلوم نیست و می خواهیم رهبر همین خیانت(ملی شدن نفت) را از آن جدا کنیم و کار را به جایی می رسانیم که آسمان را به ریسمان می دوزیم تا ثابت کنیم مصدق خود مخالف ملی شدن نفت بوده...
شگفتا از این همه خلاقیت روشنفکرانه!
به هر ترتیب یک چیز هیچگاه این وسط دروغ نمی گوید و آن تاریخ است
و امروز را تاریخ از یاد نخواهد برد و آن مجاهدت مردی است که نفت را ملی کرد.یادش گرامی 
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 8:5 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]
سلام بر دوستان عزیز
پیشاپیش تبریک می گم سال نوتون رو
و درضمن متشکریم از دوست عزیزی که لطف کرده بودند و برامون خاطرات زندگیشون رو گذاشته بودن.بگذریم از این حرفها....
اصل حالتون خوبه؟چه راحت دوسال گذشت...دوسال خوب یا بد....نمی دونم چند نفر این مطلب رو می خونن...مهم هم نیست...مهم اینه که دل ها با هم باشه...شاید ما هیچوقت مطلب نگذاریم ولی دلهامون کنار هم باشه...دوست ندارم مثل همیشه گله کنم یا هرچیز دیگه...خیلی باید دلت از سنگ باشه که از آدمهایی که شاید و اونهم شاید این تنها پل ارتباطیشونه با تو، گله کنی...بی خیال همه چیز...
امیدوارم تو این روزهایی که واقعا دارین مهندس میشین بهترین روزهای زندگیتون رو بگذرونین...شاد شاد...نگین نمیشه...که میشه...همیشه همینطور بوده...همیشه شاید سخت باشه زندگی ولی باید شاد بود....ما رو هم دعا نکردین نکردین...تنتون سلامت....
برای هتمون
یاحق

[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 16:23 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]

یادش بخیر روی تخته نوشتیم روز مهندسی مبارک
اصغری زاده اومد گفت حالا نه به داره نه به باره
چه زود گذشت//
روز مهندسی مبارک

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 20:33 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]
باغچه همیشه ساکته.....وقتی درختا خوابیدند، وقتی خر و پف دونه ی گلها خاک رو قلقلک میده خاک سردش میشه.خودش رو بقل میکنه و سفت میشه.ولی بیداره.بارون که میاد اگه سرد سرد هم باشه باز دهنش رو باز می کنه تا وقت اومدن بهار غنچه ها باز بشن.
این تازه زمستونشه.بهار که بیاد شکوفه های دوروزه حتی نگاهش هم نمیکنن.باغبون میاد پاش رو میزاره رو سر باغچه خاکش رو له می کنه تا سر و صورت رز رو اصلاح کنه.میوه ها خودشون رو می ندازند روی خاک اگه خدای نکرده یکم رنگشون برگشت داد میزنن :اه چه خاک سفتی...لک افتادم"
آره این خاکه. خاکی که هروقت بخوان مثال یه آدم خیلی پست رو بزنند می گن طرف پست تر از خاکه.

[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 19:29 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]
دیگه از خوابهام خسته شدم.بلند میشم مچالشون می کنم میندازمشون کنار کاغذباطله هایی که همیشه حرف خودشون رو می زدند.
واقعیت این روزها تو ذهنم وول می خوره و می خواد قرنیه و شبکیه و کوفت و زهر مارو بکنه بریزه بیرون.
از این همه دست زیرچونه بون آدمها از این همه واقعیت های جورواجور از این همه بودن نبودن سرم رو تکیه می دم به دیوار پشت سرم که روش نوشته:"وما تسقط من ورقة إلا يعلمها "
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 8:16 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]
چقدر زود خاطرات می گذرد....وماهمچنان در رفت و آمدشان اندوه وارانه نشسته ایم....
دستمان را به قامتمان نمانده است....اما فراموش هم نخواهیم کرد...

[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 13:18 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]
چشم ترم رو می بندم و خیال می کنم که آدمها همه گرده افشانی می کنند و شاید آنروز برای بعضی از آدمها عشق معنای حقیقیش را بدهد.
چشمم را که حالا خشک شده می بندم و گمان می کنم این جا سرزمینی است که جواب سلام اخم نیست.
[ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 10:11 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]
۱۵ خوبه کلاس تشکیل بدیم؟
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 23:26 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]

این شبها  تا دیر هم زود است.و من به ناچاری سپیده دم اندکی از چروک آسمان آویزان می شوم وبعد پایین می پرم تا به انتهای فصل مشترک سیاهی و کوه.واز برگشت کشسان آسمان هرچه ستاره است به روی صورتم می پاشد.
و آنگاه من می مانم قه قهه ی روشن مهتاب.
خوب که خندیدیم.ماه ساکت می شود و من. وانتهایش ، یک آه.
خیالی نیست.هیچوقت نبوده است.انگار این لبخند با چشمان خمار همیشه بوده است.
و دوباره دوی استقامت من و ستاره و ماه در آسمان.و نفر اول همیشه تو بوده ای.ماهتاب.

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 0:13 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]
 


 

 


نقد جامعه ی ایران : جامعه ی بی مطالعه

 طرح مساله:

 

یکی از ویژگی های جامعه ایرانی که واجد نتایج منفی در عرصه های فردی و جمعی است، میزان بسیار پایین مطالعه است. به واقع جامعه ی ایران را می توان جامعه ی بی مطالعه نام نهاد. جامعه ای که با کتاب قهر است . مردمی که ترجیح می دهند به جای خواندن، بشنوند. رئیس سازمان کتابخانه ملی ایران، در اردیبهشت ۸۷ گفته است: هر شهروند ایرانی در شبانه روز تنها دو دقیقه از وقت خود را به خواندن کتاب اختصاص می دهد که این میزان در مقایسه با کشورهای توسعه یافته همانند ژاپن و یا انگلیس که سرانه مطالعه در حدود ۹۰ دقیقه در روز است و یا در مقایسه با کشورهای در حال توسعه ای همانند ترکیه یا مالزی که این عدد نزدیک به ۵۵ دقیقه در روز است، یک فاجعه است.

آری، سرانه مطالعه در ایران چیزی در حد فاجعه است ! جامعه ی ایرانی با کتاب و خط قهر است ، این را آمارهای تایید شده و نشده گواهی می دهند. سهم هر ایرانی را از مطالعه از ۳ تا ۳۰ دقیقه برشمرده اند. مطالعه و نشر ، شرایط ناگوار و دل آزاری دارد ، این را از شمارگان کتاب می توان فهمید. کتاب هایی با هزار ، دوهزار و در نهایت سه هزار شمارگان، وضعیت نگران کننده ای را نشان می دهند. همین کتاب هایی که با شمارگان اندک چاپ می شوند ، سال ها طول می کشد تا به فروش برسند.. از این که بگذریم ، آیا کتاب های فروش رفته ، مطالعه می شوند.



ادامه مطلب
[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 18:52 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]
تا صبح که منتظر نشستم که آسمان چکه می کرد و ماه هم ذات الریه گرفته بود.
روبرو:انگار جایی نشسته اند سیگار دود می کنند مثل بمب اتم قارچ دودش بالاست یاد استاد می افتم پیرامون آلودگی کک.
سمت چپ: چند سیخ رنگی به بلندای یک ساختمان که قرار است آدم داخلش برود.و عقب چپی خیلی دور آدمهایی که فقط این علامت ازشان ساطع می شود:ا و گاهی :/ و گاهی هم .")....
تو باز تنها  از سمت راستت.از سمت مشرق نور میبینی.شاید عادت است شاید هم عادت همیشگی یک چیز خواستن.دیشب بود....نه همین امشب بود که یکی میگفت تو جای داستایوفسکی را باید بگیری و من به خودم خندیدم و گفتم زرشک....بیش باد.....
و پشت سر: یک سری چوب کبریت که تنها کتاب می خوانند و می خوابند و به تختخواب دو نفره فکر می کنند......
و تو حتی این روزهای نای آتش زدنشان را هم نداری......
به ناچار سراغ کتاب جادویت می روی و پسری که از نبود مادرش لکنت زبان گرفته....
....................................................................................................................................


برچسب‌ها: هذیان
[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 1:13 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]
بگذار بخشکد زنده رودی که قرار است بریزد به گاوخونی.....وشاید آبهای سردسیرهم این را خوب می داند....
بگذار بخشکد این مرده رود...مرده رودی که تنها هر لحظه جان می گیرد و جان نمیگیرد......
ولی آیا براستی این سرنوشت محتوم زنده رود است؟
برچسب‌ها: این روزها
[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 15:24 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]
سلام
سلامی به سردی آفتاب این روزهای سهند
همین جوری دلم برای بچه هایی که فقط شنبه می بینم تنک شده....
اگه بخوایم لااقل یه کار توزندگی بکنیم اینه که نسبت به اطرافیانمون محبت داشته باشیم.....
اگه این چند وقته کم وبلاگ رو آپ کردم تقصیر مخاطبین بوده و البته خودم.....
خلاصه اینکه دلم برای همکلاسیها تنگ شده....باجرات برای تک تکتون.....
[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 1:58 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]

نمی دانم چه رمزی داد این روزها که مدام دشنه اش را بر زخم های کهنه ی ما می کشد....انگار اوهم تعجب کرده از کرخی ما.....
روزی دزد به خانه ی ما آمد.با خود چیزی نبرد.چیزی هم بخشید.بخشید و رفت.اما داشته هایمان را هم با خود خراب کرد و رفت.و پدران ما سالها خاموش نشستد.وحتی لبخند هم زدند.وحتی همچون بینوایی داشته های هیچ او را گرفتند. ودست شکر از این مطالبه ی پرسود بالا آوردند.درحالی که همه چیز داشتند. تنها داناییشان پرکشیده بود.وآنست که شد و هنرشان را خوار دانستند و جادویی دیگران را ارجمند.و تنها چیزی که برای ما ماند از آنهمه.لای شکم عروسک کهنه ی خواهرم جاگرفت.و بازپدران ما لبخند حقارت بر او زدند.که باشد این تکه باشد از آن تو......وآن تکه ای از ادبیات ما بود که شد تفنن و بازیچه. وداشته های ما همان هویت ما بود.شرف و غیرت و فرهنگ ما بود.که همه را بیگانه دزدید و ما بر جای ماندیم.
ومن آرزو می کنم کاش من هم به داشته های دیگران هجوم می بردم و داشته های خود را با فخر به آنها می فروختم...

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 22:16 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]
آهای غریبه ی آشنا!....
آهای غریبه ی آدم کش آشنا!...
با تو ام که سه شاخه گل رز را می بینی....اما زمهریر ساده ی آتش سوزنده ی یک انسان را هیچ می انگاری.....
با تو ام غریبه ی آشنا صدایم را از عمق این چاه دوست داشتنی تر از کوهت می شنوی؟
با تو ام که سه شاخه گل رز را می بینی اما غبار چشمانت را نه.....
شب چراغم را نمی توانی پس بگیری....
اما بازهم اگر از این طرفها رد شدی بدان جا برایت هست....
راستی حساب دعاهایم هم اگرچه بالا زده است ولی قابلت را ندارد با خودم حساب می کنم.....
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 20:13 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]
حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خويش را بيگانه كن هم خانه را ويرانه كن

و آنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

روسينه راچون سينه ها هفت آب شو ازكينه ها

وآنگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو

بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي

گر سوي مستان ميروي مستانه شو مستانه شو

چون عاشقان مي راهمي ازکاسه ي سرمي خورند

در بزم او گر مي روي مردانه شو مردانه شو

بنواخت نور مصطفي آن استن حنانه را

كمتر ز چوبي نيستي حنانه شو حنانه شو

گر چهره بنمايد صنم پر شو از او چون آينه

ور زلف بگشايد زهم رو شانه شو رو شانه شو

شكرانه دادي عشق را زان گنج ها و مال ها

هل مال را خود را بده شكرانه شو شكرانه شو

حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خويش را بيگانه كن هم خانه را ويرانه كن

و آنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 23:23 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]
اذان صبح روز سوم محرم، کاروان حسین بن علی، نخستین نمازش را در کربلا می خواند و دور دست ها، غبار سمّ ستورانی پیدا بود که به فرماندهی “عمر سعد” به کربلا نزدیک می شدند.

از دهم ماه رمضان سال ۵۹ هجری که نامه هجده هزار تن از کوفیان به امام رسید تا روزی که خبر شهادت مسلم و هانی را دریافت روزگار شگفتی بر او گذشت؛ از سخن برادرش محمد بن حنفیه که گفت «إنّ أهلَ الکوفةِ مَن قد عرفت غدرهم بأبیک و أخیک…» تو سُست پیمانی و خیانت کوفیان را در حق پدر و برادرت می شناسی… تا صدای «زهیر بن قین» که جان، امانتی است که به وفای تو فدا می کنیم… تا صدای رهگذری که می گفت کوفیان دل را به تو سپرده اند و شمشیر را به یزید… صدا در صدا پیچید تا سرانجام نامه ای به «قیس بن مسهر سعداوی» داد تا به میزبانان کوفی برساند و تصمیم آخر را بگیرد.

قیس را در دروازه کوفه بازداشت کردند اما او نامه حسین را از بین بُرد تا نامی از نامهای درون آن، به دست ابن زیاد نیفتد؛ وقتی خبر شهادت قیس به امام رسید دیگر برای تصمیم دیر شده و تقدیر فرا رسیده بود.

مهتاب ذی الحجه به هلال و امام هم به عراق رسید و نماز را در « ذوحسَمَ » خواند تا به مدینه بازگردد؛ آورده اند که “حرّ بن یزید ریاحی”، فرستاده ابن زیاد، چاره از امام گرفت و نه راه مدینه بر او باز گذاشت و نه راه کوفه… امام چهره برافروخت و گفت:

«مادرت به عزایت بنشیند! از ما چه می‌خواهی؟» حرّ پاسخ داد که:«غیر از تو، هر کس از تبار عرب بود و چنین می‌گفت، من نیز مادرش را به عزایش می طلبیدم، ولی چکنم که از مادر تو جز به نیکی نمی توان نام برد» و افزود: «باید تو را نزد ابن زیاد ببرم و شنید: «نخواهم آمد». حر سخن آخر را گفت: «دست از تو برنخواهم داشت؛ دستور جنگ ندارم اما مأمورم از تو جدا نشوم تا با من به کوفه بیایی… اکنون اما به راهی غیر از کوفه و مدینه برو تا در این باره نامه‌ای به “عبیدالله بن زیاد” بنویسم. شاید خدا راهی پیش آرد که سلامت دین من در آن باشد و درباره‌ ی تو مرتکب گناهی نشوم»

چاره ای نداشت؛ اصحاب را خواند که «نمی بینید آنچه که بر ما میرود را! روزگار دیگری شده و از گلستان زندگی، جز خار و شوره زار، بی آب و بی گیاه نمانده! وقتی حقیقت را حرمت نمی دارند و تباهی را مهار نمی کنند اهل ایمان به مرگ راضی اند و آن را جز شیرین کامی و نیکبختی نمی بینند و زندگی با ستمکاران را جز رنج نمی دانند».

حرّ ریاحی، سایه به سایه، راه را بر کاروان بست تا به جایی رسیدند که امام ایستاد و پرسید: «مَا اسْمُ هذِهِ الارْضِ؟ فَقیلَ: کَرْبَلاءَ. فَقالَ: اللّهُمَّ إِنّی اعُوذُ بِکَ مِنَ الْکَرْبِ وَالْبَلاءِ». نام این زمین چیست ؟ گفتند: کربلا! و شنیدند: خداوندا! به تو پناه می برم از کَرب و بلاء… پیاده شوید؛ همین جا بار می اندازیم تن های مان را… و جان های مان را نیز…

 

اما و هزار اما که حرّ ریاحی راه را بر کسی بست که پیش تر دل بر او بسته بود! صدای رهگذر را یادت هست که می گفت کوفیان دل را به تو سپرده اند و شمشیر را به یزید… فرصت روزگار، همیشه فراخ نیست! اگر دل و تیغ را یکدله نکنی گیرم آواره میان این دو بمانی خوشبختی؛ اما همیشه بخت با تو یار نیست! گاه تیغ سرگردانت، دلدار را بر سر دار می برد و نوبت به دلت نمی رسد!

حرّ ریاحی که به تهدید، می گفت «دست از تو بر نخواهم داشت»، دست از او برنداشت اما جای حاکم و محکوم عوض شد؛ حرّ، تیغش را به دلش سپرد و کربلایی شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادداشتی از محمد جواد اکبرین

[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 10:46 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]
حنا، زینتِ سرخِ گیسوان و محاسن عرب است و اینجا مسجد کوفه! همان جا که سالهایی نه چندان دور، “علی بن ابی طالب” خبر داده بود که روزی در همین محراب، حنا می بندد! همان مسجدی که امامش تا دریافت که “زیاد ابن ابیه” جانشین فرماندار بصره، خزانه بیت المال را به خوشآمد و بدآمدِ احوال خویش خرج می کند؛ نامه ای به او نوشت که: «به خداوند سوگند اگر از غنائم و بیت المال مسلمین، چیزى کم یا زیاد به خیانت‏ برداشته ‏اى، چنان بر تو سخت‏ بگیرم که‏ بى‏نوا و حقیر و ضعیف شوى» و اینک “عبیدالله” فرزند همان “زیاد بن ابیه”، فرماندار کوفه شده؛ بر منبر همان مسجد نشسته و هشدار می دهد که أیها الناس! من آمده ام تا شما را از مخالفت با سلطان بیم دهم و مطیعان را به وعده احسانِ سلطان، امیدوار کنم…

کمی آن سو تر از همین مسجد، خانه ی “هانی بن عروة” بزرگی از اشراف و اعیان عرب است که نه در دارالإماره به محضر فرماندار جدید رسیده و نه در مسجد، مستمع خطبه امیر بوده است. پیش تر خبر داده بودند که هانی بیمار است و از این روی به خدمت امیر نرسیده اما دیری نپایید که آشکار شد هانی، سفیر حسین را پناه داده و بر عهد خود در میزبانی او استوار است و از قضا، از اندک کسانی است که در کوفه، بیمار نبوده و نیست!

او را نزد ابن زیاد آوردند و چون کار به سخنان خشمگین میان حاکم و محکوم کشید و البته سخن از گردن و شمشیر رفت، “مسلم بن عمرو” از معتمدان حکومت و حاضران در دارالحکومة، از حاکم کوفه خواست «او را به من واگذار تا با او سخن بگویم» . ابن زیاد رضایت داد و به خلوتی رفتند تا هانی بشنود: «ای هانی! تو را به خدا سوگند خود را به کشتن نده و بلا در عشیره ی خویش نینداز… مسلم بن عقیل را به ابن زیاد بسپار که کسی بر تو عیبی نمی گیرد زیرا او را به سلطان سپرده ای!»

تو گویی باور همین بود که «الحقّ لمن غلب» و اصل با سلطه و غلبه است و هر که زورش بیش، حق اش بیشتر است و چنین است که اگر مسلم را به سلطان بسپارند عیبی نیست!

هانی در جواب گفت که «من چنان خوار و عار نیستم که پناهنده و میهمان خود و فرستاده فرزند رسول خدا را به دست چنین ظالمی بدهم! حال که بازوی من صحیح و سالم و خویشاوندان من بسیارند اما به خدا که اگر تنها هم بمانم و هیچ یاوری نداشته باشم مسلم بن عقیل را به دست او نخواهم داد…» صدا میان شان بلند شد تا به ابن زیاد رسید و حاکم چنان خشمگین شد که تیغ کشید و صورت هانی را خراشید و دستور داد او را به جرم تمرّد، مجازات کنند.

آورده اند که چون هانی را به میدان می بردند تا او را گردن بزنند، بازار کوفه، باز و تجارت، جاری بود.

مسجد نیز رونق داشت و مردمان به جماعت و فُرادا نماز می کردند و هانی با صورتی حنایی رنگ به مسجدی می نگریست که سحرگاهی نه چندان دور، حنابندانِ مراد و امامش بود.

خبر اعدام مسلم و هانی به ولی امر مسلمین در کاخ شام رسید و یزید ضمن تجلیل از استواری ابن زیاد نوشت که حاکم کوفه مجازست هر مخالفی را حتی به «گمان مخالفت» مجازات کند (والحبس علی الظنون و الأوهام!)

بعدها “فرزدق” شاعر نامدار شیعه بر حنای صورت هانی و قامتِ مسلم در میانه همهمه تاجران چنین سرود:

فَإِنْ کُنْت لا تَدْرینَ مَا الْمَوْتُ فَانْظُری

إِلی هانی فِی السُّوقِ وَابْنِ عَقیلِ

اگر خواستی بدانی مرگ چیست؟ در میانه بازار کوفه به هانی و مسلم نگاه کن!

إِلی بَطَلٍ قَدْ هَشَّمَ السَّیْفُ وَجْهَهُ

وَآخَرُ یُهْوی مِنْ طَمارٍ قَتیلِ

یکی پهلوانی که تیغ صورت اش را خراشیده و دیگری قامتی که از بالای بام به زیرش افکندند…
................................................
یادداشتی از محمدجواد اکبرین

[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 23:28 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]
پیمان دشواری نبود! حسن بن علی و اصحابش به سلطنت معاویة بن ابی سفیان رضایت دادند مشروط بر آنکه حکومت را موروثی نکند و پس از خود، کار انتخاب والی را به مردم بسپارد. اما این پیمان بر «خاندان سلطنت» سخت گران می آید.

همان روزها که خبر ولایتِ یزید بن معاویة، به مدینه و مکه رسید ناصحان می دانستند که مثل حسین با مثل یزید اگر سر جنگ ندارد سر بیعت نیز ندارد و نیز خوب می دانستند که یزید به کمتر از بیعت و اطاعت راضی نمی شود و برای او معترض و جنگجو یکی است و هر دو فتنه گرند… ناچار بزرگان قوم، ابن عباس و ابن زبیر، به نصیحت حسین بن علی می روند اما ناکام برمی گردند.

هنوز تا اذان مغرب، اندکی مانده و عبدالله بن عمر، فرزند خلیفه دوم مسلمانان به دیدار حسین بن علی می آید… لابد او هم، چنان بزرگان قوم، نصیحتی دارد؛ این بار اما حسین بن علی با او از تاریخ می گوید؛ قصه مردمی را که به خوشامدِ حاکم جور، سر “یحیی بن زکریا”ی پیامبر را پیشکش بردند و به پناهجویی از ظالم، ۷۰ مظلوم را کشتند و بامداد، در بازارهای خود نشستند و به خرید و فروش پرداختند انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است؛ خرّم و آرام که حاکم جائر، از آنان خشنود شده پناه شان می دهد…

حسین رو به عبدالله می کند و می گوید: خداوند آن جماعتِ پست را مدتی به حال خود وانهاد و عذاب شان نکرد اما سرانجام هنگامه انتقام الهی فرا رسید…

همان ذیقعده ی سال ۵۹ هجری، اما کوفه خبری دیگر بود؛ هزاران “انسان خسته”، نامه ای را امضا می کنند که “سلیمان بن صرد خزاعی” نوشته و خوانده است: «از سلیمان و کوفیان به حسین بن علی!

امّا بعد؛ حمد و سپاس آن خداوندی را سزاست که آن حاکم جبّار را از میان برداشت؛ ستمکاری که حکومت را به ظلم، تصرف کرد و اموال شان را غصب نمود بی آنکه مردم راضی باشند خوبان معترض را به قتل رساند و ناپاکان و اشرار را باقی گذارد و مال خدا را سرمایه دولت ظالمان و سرکشان قرار داد… روحش دور باد از رحمت خدا… و اینک ما را امام و پیشوایی جز تو نیست ، بیا به سوی ما که سلام ما بر تو و رحمت و برکات الهی بر پدر بزرگوار تو باد!»

روزگار زیادی نباید می گذشت تا آشکار شود که امضا کنندگان آن نامه ی کوتاه و آن دعوت بلند، “خسته از ظلم” نبودند که “بیمار از ظلم” بودند! خود پرستان، نخست بندگان خدا را برده ی خود می خواهند و چنان به بندشان می کشند که خسته و بی تاب، محتاج جرعه آبی شوند؛ آنگاه بر آنان رحمت می آورند؛ به مرگِ شان می کِشند تا تب را غنیمت شمارند و حاکم مهربان را ثنا گویند که چه مهربان است که جان شان را نمی گیرد؛ همانند قربانی شکنجه ای که کم شدن زجر او را عاشق شکنجه گرش می کند! جهان پلیدی است نه؟!

چند روز صدقه ی سکوت و سکه، کافی بود تا آشکار شود که مردمان نه خسته که بیمارند…

پس نه عجب که وقتی مسلم بن عقیل، خبر آمدن حسین را به کوفه می رساند حکومت، به هلهله کنندگان و میزبانان پرشمار حسین، سکه ی سکوت، صدقه می دهد و آنان را به یک قطره آرامش، امان می دهد و از هزاران قطره خون می ترساند… هلهله ها کم کمَک، پچ پچ می شوند و غوغای قد قامت الصلوةِ مسجدی که به قیام سفیر حسین قامت می بندد به سلام نمی رسد و شب کوفه، برای خوابیدن بیمارانی که به قطره ای دارو دلخوش اند همانقدر آرام می شود که برای سرگردان و بی پناهی به نام مسلم بن عقیل، ناآرام…

و چنین است که ذیحجه ی سال ۵۹ هجری به عید قربان نمی رسد که دعوت کنندگان حسین، سفیر او را به قربانی می برند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادداشتی از محمد جواد اکبرین

[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 21:44 ] [ بروبچ متالوژ ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

روزی در همین حوالی مقبره ی تک تک ما برقرار می شود
کاش به جای فاتحه ی آنروزی حالا به هم لبخند بزنیم و دستانمان برای دعا به یکدیگر بالا باشد....
کاش رسوب قلب مرا تو بریزی همکلاسی.....
پيوندهای روزانه
برچسب‌ها وب